شنبه 5خرداد1397(جشن الفبا)
5 شنبه روز جشن الفبا بود. سوم خرداد1397. برای اولین بار با علی کوچولو و دختر طلا راهی شدیم. تا رسیدیم به سالن خانم دربند سری گفتن آویسا یکی از شعرهاش رو بخونه. منم گفتم : کاش شب قبل بهم خبر میدادین تا باهاش تمرین می کردم. خلاصه غزلی انتخاب کردیم و باهاش کمی مرور کردم و با کلیدایی که براش گذاشتم رفت پیش دوستانش. برنامه شروع شد. خوندن قرآن و سرود ملی و آغاز برنامه با عموهای مهربان. برنامه ای با شعر و سرود و ترانه و مسابقه. و در یکی از این مسابقه ها آویسا خانم برنده شد و مجری که از قبل انگار بهش گفته بودن اعلام کرد: انگار این دختر گل ما شاعر هست و قراره شعر بخونه. خلاصه آویسا طلا با ژستی جلوی میکروفون قرار گرفت و...












